تو چله کلو بود که تنگ رو به یه که از کلاتان اطراف. بری پرس وجو در مورد ا جنه برفته بودم . بعد از کل اختلات با پیرو پودا وجونون جره خود یه جوونک که نو داماد هم بود و زنی هم خیله مار تیلیف مکرد برفتم ور سراینو .موتور ته سرا ور جک زدمو خو برفتم تو ایونینو.
مو ر چه تحویل گرفتن از کله کنو بگیری تا پختیکون پارسا لی وسفوف وبنه .سوا ازو سرشیرون خود مسکه که نماشوم خاشی برما بیارده بود.
اتشون خور که داشتم زن صاحب خونه گفت اقای مهدوی بری شما تو اتاق روبرویی جا تنک کردم هر وقت شمار خو میه بری بر خو دراز کشی سرخور ونی .یه تخم اشکنه ور نیومه که دیدم دگه چشون مور خو بگرفته از خونه ادر اومدوم وبرفتم به حد خونه روبرویی که زنه نشون مو داده بود همو جور که داشتم مرفتم ور حد خونه. صاحب خونه صدا خور ور ارد .وگفت اراستی هنو که از یاد مو بنرفته از شما گویم که ازونجه که خونه ما کنار قبرستون قدیمی ایه جن داره هوا دار خو باشه. بیاین تو بسم الله کنی.
حرفیر پی گوش انداختم وسر خور تنداختم وتو خونه شدم یه همله بعد که تو تنهایی بودم واز پشت نیم دری تو قبرستور نگاه مکردم وبه یاد اختلاتون مردم در باره جن افتادم مو به تن مو سیخ شد .لامپ خونه ره خموش کردوم سریع تو لحاف خزیدم ولحاف رم رو خو کشیدم .
هنو دل مور هوش بنبرده بود که که دیدم یه که داره ور در مزنه سر خور یواشوک از زر لحاف بدراردوم گفتم کنه؟ صدا زن صاحب خونه میومد که مگفت: بیداری؟ گفتم ها؟ برچه مگه؟ که گفت انه هیچی بر شما پارچه اویه بیاردوم. صدا مردکه هم از دور میومد که مگفت ای زر شلواری خشت مالی رم ببر که مرد دپا خو کنه زنه گفته اله ویشک نه جشت .او چنه؟ تا زر گلو مرد بالا میاده وسطی برشما الش مکننده. گفتم نه دودو مو عادت به زر تامونی نداروم. پارچ اوره بستوندوم وبیومدوم تو در دبستم هنوز لامپ ره خموش نکرده بودم که دیدم باز صدا زنه میومه مگفت که وخه برات برو ور مرد گو که کلید مستراح کجه؟ که باز شو مرد تو تاریکی دست پاچه نشو و خور ور درو دو نزنه؟ هوجور که تو لحاف خور کراز مدادوم صدا خور بلند کرد مو گفتم نه حوا خانم خاطر جم باشی مو تا صبح جل نمزنم تازه نماشوم که میومدم ور سرا شما برفتم .اقا بی ادبی هم مشو ای خلایینو او سر سرا تو یه دالن دراز و تنگو تاریک حالا بگزرم از او افتابه مسی خود او اویون خنکه که ور دست خو رختم همو گل جا شوشل بستم.....
نمدونم کی وچه وقت از شو بود. تو تو هور بودم که دیدم یک دفعه در خونه وا شد همودم ور درزگیدم از خو. خفتوک گفتم کنه؟ هیچ صدا یه نبود اصلا کسه زریکی بدر نیومه دوباره گفتم که بود؟ هوالکی ور خواستم یواش برق ره روشه کردوم دیدم در پهن ادوایه.
یواشوک کله خور از لا در خونه بدر اردوم دیدم لامپ خونه عروس خواستگار خو خموشه تو ایوو هم چنوتاریکو ظلمات بود در دبستم بیومدوم تو لحاف. هنو خود خو کلنجار مرفتم که که بود که دره واکرد که یکدفعه دیدم دستگیره درب دوباره وا شد. مو که دگه حسابی کلافه شده بودم گفنم کنه ؟. ها؟ تو تاریکی به در خونه خیره شده بودم که بینم که خه بود؟ در یواش ترو بیشتر و اشد. چشون مو مست از کاسی سر مو بدره .خود خو گفتم ای خدا دیدی چه کار شد؟ زبون مو از ترس مست وشکنه با ترس و حول دوباره ور خواستم متل اودم از سر نو هموکار. دیدم کسه پشت در نیه. باز دره دبستم بیومدم تو خونه به یکبار به یاد حرف برات افتادم که مگفت خونه ما کنار قبرستونه. خدا ازی بنگذره با ای مهمو نوازی مار دستی دستی ودم جنو داده بود وخودی هفتاد کلاتی اور تر ره خو مدید. تو همی مابینه که داشتم خور نفری افری مکردم دوباره در واشد .
سریع تو در طاق خونه خزیدم وخور تگی دیوارکردم از تو کنج خونه سیل مکردم که که بخه مه تو؟
اقا شمار چه غصه دم؟ یه ترس ور ما زد که نگویی ونپرسی ؟گوشون خور تز کردم بینم صدا پاییر مشنوم. از پیر مرده شنیده بودم که جنو پایونینو مثل ثم گویه. دگه تاب نیاردوم گفتم اقا برات. اقا برات .؟ برات خو گوش کر خور ور ما کرده بود. موهم مثل او اگه تو کرسی گرم ونرم مبودم سراگویی کسه نمکردوم .خود خو گفتم دیدی فری جان ای هم اخر عاقبت تحقیق در مورد جن و پری. حالا بیا به خور. بینی کسه ای محل شو بدرد تو خه خرد؟همو جور که خور گو مه خور مدادوم چشون مو ور در نیمه وا هم بود .ولی کسه هم تو نمیومه. یه همله که بگذشت خور کفری بگرفتم ویه بسم الله کردوم به حد در برفتم ومحکم در وردو زدم. هنو پشت مو ور در بود که در دوباره وا شد .در جا خشک شدم. جرات که سر خور ورگردونم نداشتم. از حول زبون مو نمچرخید که بسم الله کنم. صدای پایه چیزه که از کنار مو رد شو ره مشنیدم. پرده گوش مو دمو مور امده بود. با گوشه چش به گوردی راست خو نگاه مکردم . ایرخو نمدیدم باز به یاد تولون پیر زاله افتادم که مگفت مه مه جو صقدی تو شم اونو از اتشن جده. خو ر به هر شکله بدر میارن .باز همونو کافر ومسلمو هم دارن. او شو هرتخم اشکنه ور ما همچ یه ساله مگذشت .
هنو دم در ابار بودم ومعطل جنو بودم ناگمو درب خونه واشد یه گلوند ور مو خورد که مثل یه گوک اوسر خونه افتادم.وبه پوز برفتم.دل وجراته که روخور دگردونم نداشتم.چشون موسیاه تاریک مدید مخکم اینور هم مشخوردم وزبون مو هم خور گلوره کرده پشت اریکون مو.
نمدونم که خو خله شور مدیدم یه نه ؟ صدا حوار مشنیدم که مگفت بیداری اقا فرامرز مو هم گفتم بله. حوا به دو رو برخو یه نگاه کرد و گفت بیا بغل خوشکله. برکه تو هم بترسیدی ها ؟ هاج. واج بمونده بودم. چه فکر مکردوم چه شده بود. برات هم که ازو در ادو زدن ما بیدار شده بود کوشون خور سر پا خو کشید وهموجو که لخ لخ کنو وپش میومه مگفت: ای پدر سگ هر شو که یه مهمونه میه همی حرکات ره داره. تور اگه به یه چویه بنکشتم. مه ابرو مار ببری؟
حوا خور ورو در زدو گفت نه برات جان تقصیر مونه اگه ایر جا خو دخو مگردم ای کار نمشد .
بیا ملوس بغل مو برم دخو شم. بله اقا بچه گربر دبغل خو کردنو ایر ببردن تو خونه خو ....
مو فکری یوم که ای تخم جن چه جوری خور هوا مکرد دستگیری درره وا مکرد ......
شخصی سر کلاس ریاضی خوابش برد. زنگ را زدند بیدار شد و با عجله دو مسئله را که روی تخته سیاه نوشته شده بود یادداشت کرد و با این باور که استاد آنرا به عنوان تکلیف منزل برای هفته بعد داده است به منزل برد و تمام آنروز و آن شب برای حل کردن آنها فکر کرد. هیچکدام را نتوانست حل کند. اما طی هفته دست از کوشش برنداشت. سرانجام یکی از آنها را حل کرد و به کلاس آورد. استاد به کلی مبهوت شد زیرا آن دو را به عنوان دو نمونه از مسایل غیر قابل حل ریاضی داده بود. در یک باشگاه بدنسازی پس از اضافه کردن 5 کیلوگرم به رکورد قبلی ورزشکاری از وی خواستند که رکورد جدیدی برای خود ثبت کند. اما او موفق به این کار نشد. پس از او خواستند وزنه ای که 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر است را امتحان کند. این دفعه او براحتی وزنه را بلند کرد. این مسئله برای ورزشکار جوان و دوستانش امری کاملا طبیعی به نظر می رسید اما برای طراحان این آزمایش جالب و هیجان انگیز بود چرا که آنها اطلاعات غلط به وزنه بردار داده بودند. او در مرحله اول از عهده بلند کردن وزنه ای برنیامده بود که در واقع 5 کیلوگرم از رکوردش کمتر بود و در حرکت دوم ناخودآگاه موفق به بهبود رکوردش به میزان 5 کیلوگرم شده بود. او در حالی و با این باور وزنه را بلند کرده بود که خود را قادر به انجام آن می دانست. هر فردی خود را ارزیابی می کند و این برآورد مشخص خواهد ساخت که او چه خواهد شد. شما نمی توانید بیش از آن چیزی بشوید که باور دارید هستید. اما بیش از آنچه باور دارید می توانید انجام دهید.
دلا میلاد ختم المرسلین است / فروغ آسمانی در زمین است
محمد (ص) مهر ظلمتْ سوز آمد / شب یلدای ما را روز آمد …
بهار بی خزان، روی محمد / بهشت جاودان، کوی محمد
معطر ساخت گلزار جهان را / شمیم تار گیسوی محمد …
ماه فرو ماند از جمال محمد / سرو نباشد به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست / در نظر قدر با کمال محمد…
میلاد نور مبارک
جناب آقای محمود مسعودی مدیر سایت عکاسخانه لطف کرده بودند چند عکس از بجد توی وب گذاشته بودند ضمن تشکر از ایشون اینم آدرسشون
http://birjandpic.persianblog.ir/post/67
مردی عقربی را دید که در آب برای نجات خویش دست و پا میزند ...
مرد به قصد کمک دستش را به طرف عقرب دراز کرد اما عقرب تلاش کرد تا نیشش بزند !
با این وجود مرد هنوز تلاش میکرد تا عقرب را از آب بیرون بیاورد اما عقرب دوباره سعی کرد او را نیش بزند !
مردی در آن نزدیکی به او گفت : چرا از نجات عقربی که مدام نیش میزند دست نمیکشی ؟!
مرد گفت : عقرب به اقتضای طبیعتش نیش میزند. طبیعت عقرب نیش زدن است و طبیعت من عشق ورزیدن ...
چرا باید از طبیعت خود که عشق ورزیدن است فقط به علت این که طبیعت عقرب نیش زدن است دست بکشم ؟!
هیچگاه از عشق ورزیدن دست نکش همیشه خوب باش حتی اگر اطرافیانت نیشت بزنند
نمایی از بجد که توسط آقای محمد امین دوستی گرفته شده است

آهنگری پس از گذراندن جوانی پرشر و شور، تصمیم گرفت روحش را وقف خدا کند. سالها با علاقه کار کرد، به دیگران نیکی کرد، اما با تمام پرهیزگاری، در زندگیاش چیزی درست به نظر نمیآمد. حتی مشکلاتش مدام بیشتر میشد .
یک روز عصر، دوستی که به دیدنش آمده بود و از وضعیت دشوارش مطلع شد، گفت: «واقعا عجیب است. درست بعد از این که تصمیم گرفتهای مرد خداترسی بشوی، زندگیات بدتر شده، نمیخواهم ایمانت را ضعیف کنم اما با وجود تمام تلاشهایت در مسیر روحانی، هیچ چیز بهتر نشده».
آهنگر بلافاصله پاسخ نداد: او هم بارها همین فکر را کرده بود و نمیفهمید چه بر سر زندگیاش آمده.
اما نمیخواست دوستش را بیپاسخ بگذارد، شروع کرد به حرف زدن و سرانجام پاسخی را که میخواست یافت. این پاسخ آهنگر بود:
«در این کارگاه، فولاد خام برایم میآورند و باید از آن شمشیر بسازم. میدانی چه طور این کار را میکنم؟ اول تکهی فولاد را به اندازهی جهنم حرارت میدهم تا سرخ شود. بعد با بیرحمی، سنگینترین پتک را بر میدارم و پشت سر هم به آن ضربه میزنم، تا این که فولاد، شکلی را بگیرد که میخواهم. بعد آن را در تشت آب سرد فرو میکنم، و تمام این کارگاه را بخار آب میگیرد، فولاد به خاطر این تغییر ناگهانی دما، ناله میکند و رنج میبرد. باید این کار را آن قدر تکرار کنم تا به شمشیر مورد نظرم دست بیابم. یک بار کافی نیست».
آهنگر مدتی سکوت کرد، و ادامه داد:
«گاهی فولادی که به دستم میرسد، نمیتواند تاب این عملیات را بیاورد. حرارت، ضربات پتک و آب سر، تمامش را ترک میاندازد. میدانم که این فولاد، هرگز تیغهی شمشیر مناسبی در نخواهد آمد».
باز مکث کرد و بعد ادامه داد:
«میدانم که خدا دارد مرا در آتش رنج فرو میبرد. ضربات پتکی را که زندگی بر من وارد کرده، پذیرفتهام، و گاهی به شدت احساس سرما میکنم. انگار فولادی باشم که از آبدیده شدن رنج میبرد. اما تنها چیزی که میخواهم، این است : «خدای من، از کارت دست نکش، تا شکلی را که تو میخواهی، به خود بگیرم. با هر روشی که میپسندی، ادامه بده، هر مدت که لازم است، ادامه بده، اما هرگز مرا به کوه فولادهای بی فایده پرتاب نکن
http://golnaz21.blogfa.com/8805.aspxمنبع».
خداوندا! نان از تو می خوریم و فرمان از شیطان می بریم.
ما را ببخش . . .
الاهی سینهای ده آتش افروز در آن سینه دلی وان دل همه سوز
هر آن دل را که سوزی نیست، دل نیست دل افسرده غیر از آب و گل نیست
دلم پر شعله گردان، سینه پردود زبانم کن به گفتن آتش آلود
کرامت کن درونی درد پرورد دلی در وی درون درد و برون درد
به سوزی ده کلامم را روایی کز آن گرمی کند آتش گدایی
دلم را داغ عشقی بر جبین نه زبانم را بیانی آتشین ده
سخن کز سوز دل تابی ندارد چکد گر آب ازو، آبی ندارد
دلی افسرده دارم سخت بی نور چراغی زو به غایت روشنی دور
بده گرمی دل افسردهام را فروزان کن چراغ مردهام را
ندارد راه فکرم روشنایی ز لطفت پرتوی دارم گدایی
اگر لطف تو نبود پرتو انداز کجا فکر و کجا گنجینه? راز
ز گنج راز در هر کنج سینه نهاده خازن تو صد دفینه
ولی لطف تو گر نبود، به صد رنج پشیزی کس نیابد ز آنهمه گنج
چودر هر کنج، صد گنجینه داری نمیخواهم که نومیدم گذاری
به راه این امید پیچ در پیچ مرا لطف تو میباید، دگر هیچ
وحشی بافقی
فرموده الهی است که :
ای فرزند آدم قناعت کن تا بی نیاز گردی، حسد را ترک کن تا راحت شوی ، از حرام پرهیز کن تا دینت را سالم نگه داری، کسی که غیبت را ترک کند به محبت من دست می یابد وکسی که از مردم کناره گیری کند ، از شر آنان مصون می ماند ،هر که سخنش کمتر باشد ، عقلش کاملتر است و هر که به اندک راضی باشد ، به خدا اعتماد کرده است .
ای فرزند آدم بر آنچه می دانی عمل نمی کنی ، پس چگونه به دنبال علومی هستی که نمی دانی ؟ ای انسان در دنیا به گونه ای عمل می کنی که گویا هرگز نمی میری وبه گونه ای به جمع آوری مال روی آورده ای که گویا برای همیشه ماندگار هستی .
ای دنیا آنان که به تو حرص می ورزند ،از وجود خود محروم کن وبه سراغ کسانی برو که از تو دوری می جویند ودر چشم بینندگان شیرین وجذاب باش.
نقل از کتاب حکمت ها واندرزهای آسمانی در پرتو سخنان خدا (تالیف امام محمد غزالی طوسی ترجمه عبدالقادر دهقان )
تصویر ذهنی
میلاد نور مبارک
عکس کوچه باغ بجد
عشق
عکس
داستان بسیار زیبای نرم کردن فولاد
...
سینه ی آتش افروز
حدیث قدسی
[عناوین آرشیوشده]
بازدید دیروز: 22
کل بازدید :22498
چنانکه مشهوراست و در نقلهای سینه به سینه آمدهاست بْرزو یکی از نوادگان انوشیروان، قرنها قبل از ظهور و بروز اسلام، کاریز(قنات) بجد را جاری ساخت و بنای این دیار کهن را که در آغاز به نام خود او بْرزو نامیده می شد؛ پی نهاد. در طول قرون و اعصار متمادی و سالیان درازی که بر این دیار تاریخی گذشت؛ همزمان با تحوّل و تطوّر زبان و فرهنگ مردم این سرزمین نام آن نیز، دچار تطوّر شده و نهایتاً به شکل امروزی خود (بجد) درآمد. نگاهی به اسناد مکتوب و مدارک تاریخی موجود بیانگر اینستکه حداقل از هشتصد سال پیش تا کنون در نام بجد تغییری رخ نداده است. هرچند در برهه هایی از زمان بعلّت کثرت وجود علمای برجسته و تراز اول و اولیاء الهی و استقامت سرسختانه و مردانه اهالی آن در ورای باروهای بلند قلعه ایمان و علم در برابر حکّام جور که با سوءاستفاده از قدرت، قصد واداشتن آنها به دستکشیدن از باورها و مرامشان داشتند؛ به برج اولیاءالله اشتهارداشته است. مشهور است که همزمان با فتح خراسان در زمان خلافت سومین جانشین پیامبربزرگ اسلام jحضرت عثمان ذیالنورین(رض) مردم بجد با آغوش باز اسلام را پذیرفتند و از این رو سه تن از یاران پیامبراکرم j که مدفن آنها در بجد قرار دارد؛ در بجد مستقر شدند و بجد را بعنوان مرکز فعالیتهای تبلیغی خود برگزیدند
کارگاه رایانههنرستان نوآوران چابهار [2]
محمد صدیق قهستانی [34]
عکاسخانه بیرجند [9]
مرکز اس ام اس [17]
MEDICAL ENTOMOLOGY [97]
آب وهوا [388]
بجد شریف [234]
بهداشت کار [109]
[آرشیو(9)]
مهر 86 [6]
آبان 86 [10]
سفرنامه [22]
دی 86 [4]
بهمن 86 [2]
نمازخانه [3]
فروردین 87 [7]
اردیبهشت 87 [12]
شهریور 87 [4]
بهار 1387 [2]
بهمن 87 [3]
تابستان 1387 [2]
تابستان 88
آبان 89 [2]
تابستان 87
فروردین 90 [4]
بهمن 90 [4]




